« نَفَختُ فیه مِن روحی »
صدای ساز تو میآید
من شدم نی و تو شدی نیزن، مرا گذاشتی روی لبهایت و دمیدی. نفست که توی تنم ریخت، هوا پر شد از موسیقی دوست. فرشتهها به رقص آمدند و زمین دور خودش چرخید. نواختن من، جشن ملکوت بود و پایکوبی هستی. دم تو آتش بود و نوای نی، عشق.
من شدم نی و تو شدی نیزن. اما فراموشم شد که نی اگر خالی نباشد، نی نیست. پر شدم. دیگر برای تو جایی نمانده بود. مرا گذاشتی روی لبهایت و باز هم دمیدی؛ اما دیگر صدایی نیامد. فرشتهها گریستند و شیطان دور نیات رقصید. این روزها نسیم از سمت بهشت میوزد. این روزها هوا بوی تو را دارد. این روزها صدای ساز تو میآید و من دوباره به یاد میآورم که من نی بودم و تو نیزن. آه، آی یگانه، ای نیزن! این نی، دلتنگِ دمِ توست. دلتنگِ نواختنت. نیِ کوچکت را بنواز. * نوشته ای از «عرفان نظر آهاری» |